تبليغاتX
صدا کن مرا ... !

صدا کن مرا ... !

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگیر از من نگاهت را که با آن عالمی دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

ماه و آب

  

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد وعکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب اورا دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

به دلم می گویم...

 

به دلم می گویم

شاید این شعر فرو سوخته از شمع شبم

شاید این نامه که بر باد نوشتم بر دوست

بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی

شاید این درد مدام به سرانجام برسد

شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد

و تن خونی و رنجور و پر از تاول من

ره خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی

شاید این خانه ی بی رونق رویاهایم

شاید این کلبه ی تاریک و خموش

از سر معجزه ای آئینه باران بشود نیمه شبی

به دلم می گویم

مدتی هست دعا می خوانم

مدتی هست نگاهم به تماشای خداست

مدتی هست نگاهم به خداوندی اوست

نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود

شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام

با سره نیشتر خاطره ای باز شود

شاید این گریه ی آرام ٬ فغانی بشود نیمه شبی

مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد

و من بنده ی رویای زمین

قفسی جنس قناعت بر او ساخته ام

به دلم می گویم ٬ قفسم کم رمق است

شاید این دخمه ی بی پنجره در هم شکند

شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی

به دلم می گویم ٬ به دلم می گویم

و دلم می گوید: همه این ها وعده است

همه اینها سخنانی است که من می دانم

از برای غم هر روزه ی من میگویی ٬ پر از شاید و ای کاش و اگر

پر نا باوری اند

به دلم می گویم

عازم یک سفرم ٬ سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم

شاید این بار سفر ٬ چاره ی کارم بشود

شاید این وعده ی بیهوده به جایی برسد نیمه شبی... !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

خدا چیز دیگریست ............ !

 

  

دیشب هنگامی که دلم بسیار شکسته بود از نامردی های این مردم آدم نما

سرم را گذاشتم روی پاهای خدای مهربانم و آهسته گریستم

دستش را لای موهایم کردو بهم گفت دخترکم از چه ناراحتی بگو

بگو میخواهم مرحم دردت باشم بگو می خواهم سنگ صبورت باشم

دستانش را بوسیدم و گفتم خدای من قلبم را شکستند روحم را آزار دادند

و بی شرمانه به من ظلم کردند .

او خم شد و پیشانیم را بوسید و گفت عزیزم ناراحت نباش آنها قلب من را هم شکستند

منی که خدای آنهایم منی که بهترین ها را بهشان دادم مشکلی نیست

مانند من صبور باش ببین و ساکت باش بسپارشان به زمان

که این نیز میگذرد .

نمیدانستم چه بگویم بلند شدم و محکم بغلش کردم و گفتم

خدایا اگر تو را نداشتم چه میکردم در این دنیای نامردی ها

اگر تو کنارم نبودی چگونه می توانستم این همه خیانت را تحمل کنم

خدای مهربانم دوستت دارم .

او نیز درحالی که من را محکم در سینه خود میفشرد گفت

عزیز دلم من هم تو را دوست دارم حال در آغوش من بخواب تا تمام

غمهایت را فراموش کنی .

و من در آغوش گرم و مهربان او بخواب رفتم و دیدم واقعا وقتی او هست

دل به دیگری بستن برای چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

چشم های قشنگ جهان .................. همه مال تواند

  

همین که راحت می توانم چشم در چشمت اندازم و بگویم:

همه ی خواب های جهان را ٬

با چشم های تو می بینم

همین که مژه بر هم نمی زنم و می گویم:

چشم که می بندم چشم به روی خواب تو باز می کنم

همین که تپق نمی زنم در گفتن

پلک که می بندم ٬ تمام زیبایی های جهان را زیر پلک تو می بینم

همین که باورم شده است٬ چشم های قشنگ جهان

همه مال تواند.

و خواب های خوب هم

همین که روزها و شب هایم

به خواب و در خواب تو می گذرد

و جز خواب تو نمی بینم.

همین ٬همین٬ همین

که چشم چشم میکنم و جور دیگری می بینم

لابد چشمی نمانده برای خودم دیگر

تا در خواب بپوشانم و در چشم دیگری بیاندازم.

+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

هدیه ی خدا

 

 

به نام خدایی که در این نزدیکیست... 

روزی خسته و شکسته از همه جا با چشمان گریان سر سجاده با خدا حرف میزدم راز و نیاز می کردم ٬ طلب

کمک می کردم دوره ی سختی بود بد جوری دلم شکسته بود ٬ از خدا خواستم کسی رو سر راهم بذاره تا

 منو به آرامش برسونه ٬ که همه چیزو آروم کنه ٬ که تنها نباشم ٬ که ...

خدا چند روز بعد به طور اتفاقی اونو سر راهم گذاشت ٬ توی دانشگاه وقتی وارد محل کارم شدم یکدفعه

نگاهمون به هم گره خورد و به اینجا رسید و الان یک سال و هشت ماه و دوازده روزه که میشناسمشو همدمه

 تمام لحظات سخت و آسونمه به خودشم گفتم اون واقعا هدیه ی خداست بخاطره پیمانی که باهاش بستم

پیمانم رو سره راهم گذاشت خدایا ازت ممنونم ٬ این شعر درست ماله اون زمانه که خدا این هدیه ی قیمتی رو

سر راهم گذاشت

خدایا شکرت

 

زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن

سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن

با قامتی شکسته از کوله بار غربت

در جستجوی مرحم ٬ راهی شدم ز غربت

رفتم برای گریه ٬ رفتم برای فریاد

مرحم مراد من بود کعبه تورا به من داد

ای از خدا رسیده ٬ ای که تمام عشقی

در جسم خالی من روح کلام عشقی

ای که همه شفایی در عین بی ریایی

پیش تو مثل کاهم ٬ تو مثل کهربایی

ای تکیه گاه گریه ٬ ای همصدای فریاد

ای اسم تازه ی من ٬ کعبه تورا به من داد

من زورقی شکستم ٬ اما هنوز طلائی

طوفان حریف من نیست ٬ وقتی تو ناخدایی

ای شکل تازه ی عشق ٬ تو هدیه ی خدایی

با تو نفس کشیدن ٬ یعنی غزل شنیدن

رفتن به اوج قصه ٬ بی بال و پر پریدن

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

خواهم رفت

 

 

 

خواهم رفت  ٬  خواهم رفت

و چه اهمیت دارد ٬ از کجا به کجا؟

تنها بگذار بگریم ٬ از این تباهی ٬ از این بیهوده بازی ٬ از این تکرار تکراری

از صدای نفرین بی رحمانه ی شیطان بر تبار انسان ٬ خواهم گریخت.

تلاش سپید کردن سیاهی بیهوده بود ٬ پس بگذار سیاهی را سیاه تر کنم

خوب بودنم فریب بود ٬ پس بگذار بدی را تا انتها همراه باشم

روشن دیدن ستاره ها ٬ خطای چشمان حریصم بودند ٬

پس بگذار تمام ستاره ها را ٬ همانطور که خاموشند ٬ باور کنم

تلاش برای هموار کردن راه به جائی نرسید٬ پس بگذار نا هموار تر کنم

سنگ ریزه ها را کوه کنم در این راه بی مقصد

صداقت را سیاه کردند ٬ پس بگذار دروغ را سپید کنم

سکوت کردم فریاد شد ٬ پس بگذار فریاد کنم ٬ شاید سکوتم ٬ بی صدا شود

این بار نا امیدی را امیدوار نخواهم کرد٬ امید را با تمام توانم ٬ نا امید خواهم کرد

فرشته ها را سیاه خواهم دید ٬ رود ها را مرداب ٬ پرنده ها را بی بال

کودکان را گناهکار ٬ چشم هایت را بیگانه ٬ دوست داشتنت را فریب

خواهم رفت  ٬  خواهم رفت

و چه اهمیت دارد؟

از خوبی به بدی خواهم رفت.

...

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

مرگ تدریجی

 

دلم گرفته

بی تابم

خسته ی خسته

بار ها خستگی رو تجربه کردم

لمس کردم

تنها اشک روحم رو تسکین می ده

دوست دارم برم ٬ برم از این دیار

به نا کجا آبادی که دست هیچ موجود زنده ای بهم نرسه

تنها باشم و تنها زار بزنم

و دست نوازش به سره خودم بکشم

بگم مریمم آروم باش

شاد باش

غصه هاتو پنهان کن

و به جنگ با زندگی برو

خسته نشو

کم نیار

بلند شو دختر

بلند شو تو می تونی

تو برنده ای

اما اون با صدای آروم و بی رمق میگه:

من زمین خوردم دست از سرم بردار

اینجا جز خدا هیچکس مارو نمی بینه

ما تو غربت گم شدیم و حالا  فقط وقت این رسیده که اینجا بمونیم

و بدونیم ما دو تا دور افتاده ی تنها نشینیم

دور از هیاهوی کوبنده ی مردم

دور از خود خواهیاشون

دور از همه چیز

اه لعنتی دست از سرم بردار

اما بازم صداش اومد که میگفت:

تو اشتباه می کنی

مریم خودتو نابود نکن

بلند شو بریم

اما اون بی رمق خودش رو روی زمین می کشید و می رفت

و زیر لب با بغض و آه و حسرت گفت:

من اینجا نیستم که به حرفات گوش کنم

برو بذار به درده خودم بمیرم

گمشو

تنهام بذار

دستی روی سرم کشید و گفت:

خداحافظ مریم عزیزم و رفت.

اما اون تنها و آروم و بی کس سر به خاک گذاشت و رفت

و روحش به آسمون ها اوج گرفت

آری مریم مرد

مرد

مرد ......!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

 

 

با مداد رنگی روز آمدنت را نقاشی می کنم

و جاده های رفتنت را خط خطی!

کسی برای من مهم نیست

بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهاتم را خط بکش

بودنت مثل دریایی مرا در بر می گیرد

آن جا که تو هستی ما هی ها هم نمی توانند ترا ببینند

چه رسد به من

وقتی تو هستی شادم

شاده شاد

ونبودت پر از دلهره و تشویش

.....

کدام صبح می آیی؟

کدام چمدان مال توست؟

کدام دست ترا به من می رساند؟

بیا که درد دلم را فقط تو می فهمی

...

تو را هیچ گاه نمی توانم از زندگیم پاک کنم

چون تو پاک هستی

می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار شوی

بیا و اشتباهاتم را به من گوش زد کن

بیا که محتاج آغوش گرمت هستم

و حال آمدی و در آغوشت آروم آرومم

آرامش در کنار تو زیباست

دوست داشتنی ست

عشق است

زندگیست

...

..

.

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 5:23 قبل از ظهر  توسط مریم   | 

بیایید جشن را آغاز کنیم

 

یک نفر می گرید

مرا جایی دیگر ببرید

جایی که تا به حال نبودم

ببین خانواده هایی قدم می زنند

بیایید جشن را آغاز کنیم

چه لطيف است حس  آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

 و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

 روز ميلاد...

 روزي كه  آغاز شدم!

بیا جشن را آغاز کنیم

اما چطور؟

با قهر؟

با اشک ؟

با کوله باری از اندوه؟

امسال با شکوه ترین میلاد من است

همرا با بغض فرو خورده ی خود

و حال

من از صدای گریه خود به غربت رسیدم

گفتم ببخش

اما اصلا حرفی نزد

که ببینم

سرد است یا گرم

عاشق است یا متنفر

آری من سر گردانم و روز میلادم عزاست

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

نفرت

 

 

اخیرا چیزی سر راهم نیست

اخیرا همه چیز بی رنگ شده

شبیه به چیزیست

شبیه به ... هیچ چیز نیست

خب٬ من دور شدم تا آخر این راه

احساسی مانند به خدا رسیدن

یا احساسی مانند به پایان رسیدن

امروز خیلی عصبانی ام

خشم٬ تنها چیزیست که من ساختم

نمی خواهم این گونه زندگی کنم

نفرت

احساس کردن

سقوط به جایی که مردم شکارم می کنند

من خیلی عصبانی ام

فقط می توانم جلوی سقوط را بگیرم به جایی که مردم صدایم می کنند

من نمی توانم صبر کنم تا بگویم

که احساسی در عمق وجودم به همه وجود دارد

................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط مریم   | 

چشم هایش

 
 

وقتی تو چشماش نگاه میکنم

 انگار چند تا حس رو با هم دارم.

هم دلم میخواد تا ابد به

 چشمای قشنگش خیره بشم ،

 هم میخوام ازشون فرار کنم ....

هم میخوام تو نگاهش غرق بشم

و هم اضطراب دارم .

یه جوری ترس و دلهره و عشق و غرور

 و همه چی رو با هم دارم .....

آخه آسون به دست نیاوردمش که آسون از دستش بدم

آدم عاشق که عاقل نیست .

 دیوونه ی یه جفت چشم معصوم و بی گناهه

 که هر وقت نگاهشون میکنه

 انگار که آتیش میگیره .

  گاهی وقتا یه دریاست

که وقتی توش شنا می کنی

 بدون اینکه بخوای آرومت میکنه ،

 گاهی وقتام یه مردابه

که آروم و بی صدا تو رو تو خودش میکشه .

 آخر هم خفه ات میکنه ،

 راه نفستو میبنده ،

 اون وقته که می میری .

 عشق یعنی خواستن ،

 اما خواستن همیشه

مساوی تونستن و به دست آوردن نیست

 وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود

 ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم!!!  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

صدای ناب عاشقی

 

 

 

روزی پس از تمام بدی ها ٬

روزی پس از تمام آرزوهای قشنگ من ٬

تو از راهی به سویم آمدی که گویی آن سرش تا نا کجا آباد ادامه داشت ...

زیبایی زندگی را به من آموختی ٬

لطافت گل سرخ را به من یاد دادی ٬

دوست داشتن را به من چشاندی ٬

هنوز هم از بو کردن گل سرخ به یاد عطر تنت مست می شوم ٬

و هنوز غروب زیبای خورشید در ساحل آرام و خاموش دلم ٬

من را به یاد تو می اندازد ٬

و هرگز فراموش نخواهم کرد ٬ مو های سیاه قشنگت را

که روزی بر صورتم ٬

چون دستی مهربان نوای لطیف دوستی می نواخت ٬

و صدای قلبت که همیشه در گوشم طنین انداز است ٬

صدای ناب عاشقی ...

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

می توانم بروم

کمر هفته شکست

می توانم بروم پس فردا

نفسی تازه کنم

می توانم راحت

با تکان دادن دستم همه جا پر بزنم

می توانم بروم

و به فرمان دلم

سر دیوار تو دستی بزنم برگردم

ای دل خسته به پیش

برویم

تا دیاری که در آن " ایست ٬ خبر داری نیست"

برویم

تا که چشمانم را

در خیابان بچرانم یک شب

مادرم

چای را دم کرده است

و سماور سخن از آمدنم می گوید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

باور

 

 

 

باورت داشتم از روز نخست

آمدی تا باشی !

پر از شعر ٬

پر از همهمه بودی ٬

اما

هیچ حرفی نزدی !

پر از گفتنه٬  دلدادگی ات ٬

پر از زمزمه ی عشق به دریا شدنت ٬

باز حرفی نزدی و فقط خندیدی ...

خوبه من !

می فهمم از دو چشمت همه حرف های تو را ٬

بی کلام اینجا باش ٬

آخه اینجا بودن نیست محتاج صدا ٬

بودنت با دل من بی صدا هم زیباست !!!!!!!!!!!

.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط مریم   | 

مادر


 

 

مادر عزیزم

میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت

میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید

میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید

مادرم جـــــونم فـدات بشم برم قــــربــون اون چشای نازت ٬ تو اگــــــــه نگام کنی جون میدم واسه نگاهت

نیلوفر جونم شما بهترین مادر دنیا هستی انقدر خوب که اصلا نمی تونم یه لحظه ازتون دور شم

امیدوارم همیشه کنارم باشی و بتونم براتون دختر خوبی  باشم

و جای دختر نداشتتون رو پر کنم

این بزرگ ترین آرزومه

دوست دارم

بوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط مریم   | 

ای خدای نازنینم...

می خواهم امشب طعم شیرین خواب را از چشم هایم بگیرم

می خواهم فقط برای تو چشم هایم را نذر باران کنم ...

نذر یک راز و نیاز عاشقانه،

امشب دوباره شاعری می شوم که تر جیع بند تمام بیت هایش تسبیح و قدوس است.

نام تو ، تمام دریچه های خواهشم را به سمت بی انتهای اجابت می گشاید

نام تو ، آرامش دل بیمارم می شود.

در برهوت تنهاییم ببار ،

که باران نگاه تو از هر چه زیبائیست سر شارم می کند.

در سکوت این شب، این شبه تا سحر روشن ...

دست های گرم بنده نوازیت را ، بر انجماد شانه های بی تابیم حس می کنم

شانه های شکسته ، شانه های خسته از بار سنگین غربت.

و اینک منم در سکوت این شب _ این شبه تا سحر روشن _ در مدار عبودیت تو ،

ذره ای که به نام مبارکت قیام می کند ، قنوت می خواند ، قعود می کند

و به عشق بندگی ، بر خاک آستان بزرگت سجده می آورد.

بر من ببار که روح بیمارم را به پنجره های گشوده ی شفا خانه ی رحمتت دخیل بسته ام.

ای خدای نازنینم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

من باید خیلی تنها بمونم تا آخر ...

 

 

من خیلی خسته ام از بودن در اینجا

و اگه تو مجبوری بری٬

من آرزو میکنم که واقعا بری

به خاطر اینکه وجود تو هنوز اینجاست و نمی خواد منو تنها بذاره

این زخم ها درمان نخواهد شد

این درد یکم زیادیه

اینجا خیلی چیز ها هست که من نمیتونم پاکشون کنم!

وقتی تو گریه می کردی من اشکاتو پاک می کردم٬

وقتی از چیزی می ترسیدی٬ من با ترس هات می جنگیدم٬

ولی تو هنوزم تمام من رو با خودت داری

تو از نور وجود خودت برای زندانی کردنم استفاده کردی و الان من

با زندگی که بعد از تو دارم سرکوب شدم

چهره ی تو رویا های زیبای منو شکار میکنه

و صدای تو سلامتی رو از من دور می کنه

این زخم ها خوب نمی شن ...

من خیلی سخت سعی کردم که به خودم بگم که تو داری می ری

ولی تو هنوز با منی

و من باید خیلی تنها بمونم

تا آخر ...

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو  نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی تو را باور داشتم.

 انتظار باز آمدنت،

بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام بود و علتی برای چشم به راه دوختن

و از آتش غم سوختن ... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.

چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت کارت را نمی دانم

و علت پا گذاشتن روی تمام هستیم را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

آن قدر مهربان نبودی که باید ...

و من در آخرین پله های فرصت به خاک افتادم...

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

خرمشهر آزاد شد

توی زندگیمون جون کندیم تا بفهمیم که زنده ایم

جوونی هامون رو باختیم که نشون بدیم برنده ایم

نشون بدیم که مثل کوه استواریم و هیچکس حریفمون نمیشه

کوه شدن اختیاریه و هر کسی نمیتونه مثل کوه محکم و استوار باشه

اما ما با این استواری و عشق به خاک و وطن برنده شدیم و روی دشمن رو سیاه کردیم

ما به یاری خدا خرمشهر را آزاد کردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

میدانم وقتی نباشم هیچکس تکرار من نخواهد بود

 

east_37.jpg image by PaTientMan_photo

میدانم وقتی نباشم

هیچکس تکرار من نخواهد بود

نه در قلب تو

نه در زمین

اما همیشه روح عاشق من

در نبض شعرهایم موج خواهد زد

و خاطرات بودن با من

برقی خواهد شد

در چشمان تو

...

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

نمی دونم

 

 

نمیدونم ٬ هم نازنینم که کدوم حرف تورو آزرد

یا کدوم ترانه ی من ٬ تو رو مثل گلی پژمرد

نمی دونم ٬ نمی دونم ٬ که چی گفتم تو شنیدی

چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی

اگه روزی تو نباشی ٬

بین ما راهی نباشه ٬

نمی دونم کی می تونه که برام مثل تو باشه؟

اگه روزی تو نباشی٬

یا بری از من جدا شی٬

نمی دونم تو می تونی عاشقی دوباره باشی؟

این  پرنده ی دل من نمی تونه پر بگیره

تورو می خواد در کنارش  بال و پر از سر بگیره

آخه حیفه پر نگیره ٬

پشت ابرارو نبینه ٬

حیفه اینجا تک و تنها تو قفس بی کس بشینه

   ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

من می شنوم

  

 

من می شنوم

می شنوم هنوز صدایی را که مرا می خواند

من حس میکنم

هنوز حس می کنم گرمی دستانت را در آن شب سرد که گرم بود اما دلهامان سرد

من می بینم

من هنوز میبینم شعله ی عشق را در چشمانی پر فروغ

می شنوم ٬ حس می کنم میبینم تورا

تو را که هنوز با منی اما نیستی

تو را که همه ی ابرهای آسمان می گویند

تو را که انتظار هر نگاه را پایانی

صدایم می کنی و من هنوز می شنوم صدایی را که هرگز شنیده نمی شود

هنوز می شنود آوایی را که هرگز خاموش نمی شود

: دوستت دارم  دوستت دارم دوستت دارم

از لبانی که برای همیشه بسته ماند

اما من لبانم را باز میکنم و میگویم:

عاشقانه دوستت دارم بمان برای من

و تو با همان لبخند شیرینت نگاهم کردی و گفتی:

دیوونه تو تمام عمرمی

                       ......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

مرگ من

 

 

 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

گاه می اندیشم ٬ خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی٬

روی خندان تو را کاشکی می دیدم٬

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد ٬

و تکان دادن سر٬

چه کسی باور کرد ٬ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟

می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی

                                          ....

+ نوشته شده در  شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

دوستت دارم

 

روزی که رفتی آسمان اشک حسرت می ریخت

و گل های باغچه ی دل کوچکم که روزی تو باغبانش بودی

در حسرت دست نوازش تو ،

پژمردند و از سرما یخ زدند ،

و آه که بعد از تو ، سرزمین آرزوهایم کویری بیش نبود ،

کویری خشک که در آن عشق از حسرت تو له له می زد ،

رفتی ولی من هنوز هم دوستت دارم ،

و روزی تورا خواهم دید ، جائی که گل ها رنگ دیگری دارند ،

و پرستوها در آسمان خیالش می روند بالا ،

تا اوج ملکوت ، جائی که با تمام وجود فریاد می زنم

 

                                                        دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

تنهایی من

 

همه تنها آمدیم ٬ از کجا نمی دانم

اما قرار نبود تنها بمانیم در این چرتکده ی بی انتها

کاش میشد بال در بال پرستوها سفر کرد تا آن سوی ابرهای خاکستری

همان ابرهایی که هیچ کبوتری ٬ شکوه نامه هایم را به آنجا بردن نتواند

دست سرد سرنوشت جه برایم رقم زد؟

پنج بهار گذشته بود ... پنج بهار سبز با شکوفه های گبلاس و عطر یاس همسایه

که دزدکی به خانه ی ما سرک می کشیدند٬

پنج بهار شاد و بی بازگشت

آن روزها یک عروسک بس بود ٬ به جای همه ی آدم های دنیا٬

دنیایی بود آن قلعه های شنی که ساعت ها می ساختیم

غافل از اینکه موج های بی رحم دریای خشمگین در کمین اند٬

همان موج های وحشی که قلعه ی رویاهایمان را به چشم هم زدنی ویران کردند

و انگار که هیچ ...

و یک شب طوفانی به ناگاه

هولناک و هراسان دخترکی از خواب پرید

با صدای نعره های آسمان گناهکار٬

یا شاید فریاد بی گناهی بود

و اشک ریخت آسمان شاید برای آن دخترک کوچک

و سیل اشکش

شست و برد ٬ آن بهار های سبز و عطر گل یاس رادر

کوچه باغ های ترانه های کودکی

و آن شب٬

عروسک مو طلائی دخترک از وحشت باد و طوفان مرد.

                                                                  ...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

عجب آشفته بازاریست دنیا

 

 

 

تمام عمر هستی مو شکستی ٬ به جز بار پشیمانی نبستی

جوانی را سفر کردیم تا مرگ ٬ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا ٬ عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم ٬ برهنه پا به تیغستان دویدیم ٬ نگاه آشنا در این غم چشم

ندیدیمو ندیدیمو ندیدیم٬

سبکباران ساحل ها ندیدند ٬ به دوش خستگان باریست دنیا

مرا در اوج حسرتها رها کرد ٬ عجب یار وفاداریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا ٬ عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست ٬ عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا ٬ عجب یار وفاداریست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا ٬

                               عجب آشفته بازاریست دنیا

دلم خیلی گرفته از این دنیای طوفانی

دیگه بریدم٬ خسته شدم٬ کم آوردم

                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

تولد

 

 

 

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

          كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

     بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

    ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

           از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

        من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

       چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

     تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

     اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          بهت میگم

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

امروز تولد عزیز ترین کسم بود تولدت مبارک مامان مهربون ٬عاشقتم که اسمت مثل خودت گله

مراقب خودتو دل پاک و مهربون و بی ریات باش ٬تولدت تو بهار

بهار که فصل شکفتن و زیبا یی هاست ٬ با شاخه گلی پیام تولدت مبارک منو بپذیر

 

 

دوست دارم مهربون

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط مریم   | 

عشق تو

 

 

 

بر صدای سلیس تو می نشبنم

و در اقیانوس قلبت پارو می زنم

تا عشق را در وجودت بیابم

در منزلگاه من که تنهایی بهترین رفیقم است٬

تنها یاد تو گرمابخش لحظه های زندگی ام می باشد٬

شقایق ها را فقط بخاطر تو می پرستم

چرا که حضور تو یادآور روشنی ها می باشند

 

بی تو آیا می توان یک لحظه زیست؟

                                         می توان یک چشمه یک دریا گریست؟

بی تو آیا می توان خاموش ماند؟

                                        می توان بیگانه شد با هست و نیست؟

 

                     تنها عشق را در وجود تو میابم 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

تنهای تنهایم

 

آخ  که داغونم و تنها

پدرم رفت از میان ما

بر میگرده

اما بار اوله تنهامون گذاشت

موقع رفتن در آغوشش گرفتم و سر رو شونه هاش گذاشتم و اشک ریختم

گفتم مراقب خودت باش باباجون

زودی برگرد پیشم

واسه رفتن دودل شد

گفت اصلا نمی رم نمیتونم ناراحتیه شماهارو ببینم

از خودم خجالت کشیدم

زودی اشکامو پاک کردم و

با خنده و شیطنت گفتم:

بابایی سوغاتی یادت نره ها جای مارم خالی کن

اما کی میدونست پشت اون شیطنت ها و

خنده های کودکانه و بالا پایین پریدنا

یه دله آکنده از غم و دوری و دلتنگیه؟...

غم و دلتنگی رو تو نگاه مامان جونم می دیدیم که

 حالا باید یه مدته کوتاهی رو تنها سر می کرد

اما خم به ابروش نیاورد و تمام غصه هاشو تو دلش نگه داشت

چون نگران عشقش بود نمی خواست ناراحتش کنه

دلتنگش  کنه

دلش می خواست با آرامش بره و فقط خوش بگذرونه و نگرانه هیچی نباشه

دلش می خواست تنهایی تمام غصه هاشو تنهاییاشو به دوش بکشه

آره اینه عشق واقعی

خونمون سوت و کوره

انگار همه مریضن

همه غصه دارن

تقصیره خودشه که انقدر مهربونه و پر سر و صدا

وقتی یه روز نباشه همه افسردن

گنگن

تنهان

هرچی زنگ میزنم میگه: تلقن همراه مورد نظر خاموش می باشد

نمی دونم چیکار کنم

بیادش مینوازم

آهنگیو که همیشه دوست داره و هر موقع میخواد بیدارم کنه سرم رو نوازش میکنه و برام می خونه:

گل مریم چشمات و وا کن منو نگا کن

در اومد خورشید شد هوا سپید

                      ...

طاقت ندارم

اشکام همینجوری داره از چشمام سر میخوره و رو لباسم میریزه

همیشه برام میخوند: دختر عشق باباشه

بابا عاشقه کاراشه

توی دو چشمون بابا دخترم فقط جاشه

اه جاش خالیه

دارم دق میکنم

اما چیکار میتونم بکنم؟

               پس دلتنگ میمونم تا برگرده

                                                ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط مریم   |